close
تبلیغات در اینترنت
شعر
طبيب محمد صديقي درمان بيماري ها با گياهان دارويي و طب سنتي
?ترک اعتياد به روش سنتي به کمک عرقيات گياهي
?درمان انواع بيماريهاي تنفسي و گوارشي
?درمان بيماريهاي عصبي و مغزي
?درمان بيماريهاي خوني و قلبي
?درمان بيماريهاي پوست و مو
?درمان بيماريهاي مفصلي و استخواني و عضلاني
?درمان انواع بيماري زنان ( اختلالات قاعدگي ، داروي زاچي، حاملگي،  جلوگيري از حامگي، رحم و....) 
?درمان بيماري دهان و دندان
?درمان بيماريهاي دستگاه تناسلي
?درمان لاغري و چاقي با داروهاي ترکيبي
 ?درمان سنگ کليه و مثانه و سنگ صفرا و پروستات
ايا مي دانيد در طب سنتي اصيل ايراني هيچ بيماري بدون درمان نيست 
 شماره هاي تماس: 02165114469 + 09120580638 + 09155077358
♣کارشناس گياهان دارويي بيش از 50 سال تجربه♣
کاملترين مجموعه گياهان دارويي در منطقه

شعر

دکتر انلاين

windows 8 windows 7 opera firefox chrome idm winrar kmplayer kaspersky flashplayer adobe reader

تبليغات رزبلاگ

عطاري انلاين

طبيب محمد صديقي درمان بيماري ها با گياهان دارويي و طب سنتي

?ترک اعتياد به روش سنتي به کمک عرقيات گياهي
?درمان انواع بيماريهاي تنفسي و گوارشي
?درمان بيماريهاي عصبي و مغزي
?درمان بيماريهاي خوني و قلبي
?درمان بيماريهاي پوست و مو
?درمان بيماريهاي مفصلي و استخواني و عضلاني
?درمان انواع بيماري زنان ( اختلالات قاعدگي ، داروي زاچي، حاملگي،  جلوگيري از حامگي، رحم و....) 
?درمان بيماري دهان و دندان
?درمان بيماريهاي دستگاه تناسلي
?درمان لاغري و چاقي با داروهاي ترکيبي
 ?درمان سنگ کليه و مثانه و سنگ صفرا و پروستات
ايا مي دانيد در طب سنتي اصيل ايراني هيچ بيماري بدون درمان نيست 
 شماره هاي تماس: 02165114469 + 09120580638 + 09155077358
?کارشناس گياهان دارويي بيش از 50 سال تجربه?
کاملترين مجموعه گياهان دارويي در منطقه

صدایــــــــــــــــت خواهم زد

در ترنم باران صدات خواهم زد

میان آواز گنجشکان

لابه لای درخت های انار

صدایت خواهم زد

به شیرینی سیب های کال

به رسایی سکوت

صدایت خواهم زد

همین روزها

و تو در انتظار سیب سرخ باران را قدم خواهی زد

ریشــــــــــــــــــــه

ریشـــــــــــه دارتر از سرطان ، قلبم را تسخیر کرده ای

میمیرانیم و هیچکـــــــــــــــس خبردار نیست

مدتهاست تلخی زبانم بیشتر از روزگار است

و دلم جای ختجرهای سرنـــــــــــوشت

من به تـــــــــــــــــمامی تمام میشوم

و دستانم سرشــــــار از آرزوهای ناتمام

پریشان

خود را به دریا میسپارم

به موج های پر تلاطم

وقتی که تــــــــــــــو

آرامم نمیکنی

من همان سر خوشم

که عقلش

به پای تو دیوانه شد

خود را به آتش میسپارم

وقتی که تـــــــــــــو

آتشم نمیزنی

تشنه ی یک جرعه محبتم

تا روشن شوم از تو

تشنه یک نگاه خالصانه ام

تا جاری شوم از تو

هر بار به اینجای قصه میرسم

بغض میشکند در من

و نمیدانم چرا؟؟؟

همیشه من مظلوم قصه میشوم

نهيب

لبهايم را ميگزم


نهيبشان ميدهم از بوسيدن


ميان دندانهايم ميفشارمشان


تا بيرون كنند


خيال هايى كه ميبافند


دستانم را مشت ميكنم


تا از خاطر ببرند


نوازش كردن را


چشمانم را ميبندم


و فراموش ميكنم بودن را


دور ميشود از من


روح ِ سرگردان


سبك ميشوم


بى هيچ تمايلى


و تو در دور دستها نقش بسته اى


باز بر خود نهيب ميزنم


فراموش ميكنم بودن را


سركوب ميكنم دوست داشتن را


وليييييييييي باز


تمام زندگى ام ميشود تو

دکتر انلاين

تمامش

تمامش را جمع میکنم یکجا


میان نفس هایم

 

 

لابه لای خاطراتی که نیمه تمام مانده اند


من احساس را  پنهان میکنم

 

 

میان گرگ و میشِ چشمانم

 

 

و تو ناکام میمانی از رو شدن دستم


تمامش را جمع میکنم یکجا


میان آبِ شورِ چشمانم


لابه لای موج هایی که بی جزر مانده اند


من دل را  پنهان میکنم

 

 

میان دو راهی ِ بودن و نبودن


و من همیشه از رسوایی میترسم

انار

بغض پنهان شده اى پشت پلك هايم سنگين است

آرام ميريزند دانه هاى انار

دستانم لبريز

چشمانم خيس

و دلم شكسته تر از ديروز

پاهايم چسبيده به همين پايانند

و اشكهايم رنگ انار دارند

نسيم

نسيم نازك و لرزش موهايت


و لبخند شيرينى

 

 

كه لبهايت شيرين تر مى شوند


اين هواى پاييزى و دل لرزان من


و ساعتى كه راسش دلتنگى مى شود


تو مى مانى و من مى روم


نگاهم...


به كفش هايت مى ماند


به قدم هايى كه برداشته نمى شوند


من بى تو مى روم


تنها...


و سكوتى كه هميشه سالم مى ماند

آب چشم

با آب چشم وضو ميگيرم

 

 و عاشقت ميشوم

 

 اينبار با ديدنت ، مرگ نه

 

 زنده ميشوم

 

 اين كوچه و آهنگ

 

 دفتر خاطرات من است

 

 با گذر از اين كوچه

 

 ديوانه ميشوم

 

 تو يادگار جوانيم هستى

 

 حالا كه فكر ميكنم

 

 از تو گرفتار ميشوم

 

 از عزرائيل هم مهربان تر ميشوى

 

 و اينبار راحت تر سرگردانت ميشوم

 

 تو مرا تسخير ميكنى

 

 و بد زمين خورده ات ميشوم

بذر

تازه فهميده ام راه را اشتباه رفتم

 

بذر عشق را در زمين ديگرى كاشتم

 

حالا پسر همسايه عاشق من است

 

من عاشق تو

 

و تمام تقصير گردن ِ من

خيال

از جایم بلند شدم

 

آرام و بی صدا کنارت نشستم

 

هر چه در دلم جمع شده بود گفتم

 

در این سالها خیلی مهر داشتم

 

که تقدیمت نکرده بودم

 

همه را به یکباره میان آغوشت رها کردم

 

تمام اشک هایی را که در نبودت سروده بودم

 

روی گونه های خیست کشیدم

 

مست ِ مست بودم ، مست ِ مست

 

انگار که نه انگار سالها غم دیده و درد میکشیدم

 

به خود  آمدم و دیدم

 

نه جای من عوض شده

 

نه تو کنارم هستی

 

و نه حرفی زده ام

 

دست به گونه هایم کشیدم

 

خیس  ِ خیس بود ، خیس  ِ خیس

 

مثل همیشه ، در خیالم

 

تمام حرف ها را زده بودم

 

و تنها واقعیت ...

 

 

اشک هایی بود ،  که گونه هایم را خیس می کرد

حضور ِ تو

غروب است و من آرامم

 

 

غروبى كه تو باشى ، دلگير نيست

 

 

بلكه طلوع بى تو دلگير است

 

 

خورشيد بر عمق وجودم هم بتابد

 

 

تو نباشى گرم نميشوم

 

 

غروبى كه تو باشى

 

 

برف هم ببارد ، سرد نميشوم

 

 

ثانيه ها بى توساعت اند

 

 

و ساعت ها با تو صدم ثانيه

 

 

تو باشى بيابان جنگل است

 

 

و نباشى دريا ، بركه

 

 

صادقانه و از ته دل ميگويم

 

 

تو باشى ، نيستى ،  هستيست

 

 

و اگر نباشى ، همه چيز ، هيچ است

 

 

كنار ِ پنجره

 

 

 

 

 

 هر شب كنار ِ پنجره

 

زير نور ِ مهتاب

 

 

جاى من است

 

 

عكست مقابلم

 

 

قلمى و كاغذى در دستم

 

 

نگاهى به چشمانت مى اندازم

 

 

قلم شروع به لرزش مى كند

 

 

نفس نفس زنان مى نويسد

 

 

حرفهايى را كه از صبح

 

 

در دل جمع كرده بود

 

 

نگاهى به لبها يت مى ا ندازم

 

 

 

گوشم سخنانى را مى شنود

 

 

كه هيچوقت از لبها يت جارى نشد

 

 

زبانم نامت را بى وقفه تكرار مى كند

 

 

و هر بار قلبم تندتر مى دود

 

 

هر شب كنار ِ پنجره

 

 

زير نور ِ مهتاب

 

 

زندانى در قفس تنهايى

 

 

 اشك ميريزم و با خيالت حرف ميزنم

 

 

هر بار چاى سرد مى شود

 

 

و من دلم نمى آيد بنوشم

 

 

هنوز در خاطر دارم

 

 

چاى خيلى دوست دارى

 

صبر

در پس اين تنهايى كاسه ى صبر لبريز است

 

اشتياق صد برابر از قبل و آرزو ها مقابل منند

 

اينبار هم معجزه خواهد شد

 

نه با عصاى موسى،نه با خاموش شدن آتش ابراهيم

 

بلكه با لطف خداوند، همچون بارهاى دگر

 

اينبار هم پايان شب سيه سپيديست

 

آغوشم لبريز از خوشبختى

 

و اشك از دنياى من دور است

 

اينبار هم تو علتى و من معلول

 

اينبار هم پا به پايت مى آيم

 

و از اين قصه گله اى نيست

 

 

(با اجازتون اين سرى كسى رو خبر نكردم، دوست داشتم خودتون بيايد و نظر بديد)

بر ميگردم

از تو فرار ميكنم


و هر بار فقيرتر بر ميگردم


صد بار فراموشت ميكنم


و هزار بار


با مهر بيشتر برميگردم


دل كندن از تو برايم محال است


و مهرت در جانم ريشه كرده

.

.

.

روياهايم تب دار است


و كابوس همپاى شب هاى من


صداقت در چشمانم موج ميزند


و هر بار دستم برايت رو ميشود


ساده ميفهمى كه دوستت دارم


و من الفباى چشمانت را بلد نيستم

برو

اينجا هوا بد است


 

شايد هم پس است


هوا،هواى تو را دارد


جايى براى نفس كشيدن نيست


و من رو به پايانم


بقچه ات لب طاقچه است


سايه سنگينت را بردار


و هوايت را كم كن


بى خداحافظ هم بروى


عيبى ندارد، فقط برو


بگذار كابوس هايم


 

رنگ رويا را بگيرند

جاده

 

من و جاده و سرعت و چشمان بسته و درختان سر به فلك كشيده اين سو و آن سو


كه از بالا در هم تنيده اند.


و پرتو كم جان خورشيد كه از لا به لاى شاخه ها بر پلكهايم مى تابد و با همان كم


جانى اش دلم را گرم مى سازد.


كمى جلوتر كه بروى ، افق با زيبايى صد چندان خود را نمايان مى سازد.


چشمه آبى كه رنگ مهر و عطر نفس دارد از همان حوالى مى گذرد.


عطر آب ناخودآگاه پلكهايم را بالا مى برد،زل مى زنم به آب و سر انگشتانم بى وقفه


آب را نوازش مى كنند.


تماشاى درختان از ميان موج هاى به جا مانده ى دستانم دلنوازتر به چشمانم نور


مى بخشد.


گوشه ى چشمانم ريلى را مى بيند كه بى حضور قطار ادامه دارد.ناگهان


قدم هايم،ريل رانوازش مى كنند


و سنگ ها از زير پاهايم فرار؛ صداى كوبيدنشان به ريل آرامم مى كند.


سوت قطار در گوشم مى پيچد،بى اعتنا ادامه مى دهم به راهم.صدا نزديكتر


مى شود.


 و گوش من ناشنواتر؛ پشت سرم را نگاه مى كنم پيكر بى جانى را مى بينم كه


متلاشى روى ريل افتاده و شباهتش به من بيشتر از آيينه است.


دکتر انلاين

آخر خط

نه تو را مى خواهم


نه دلى كه بلرزد بر من 


و نه چشمانت را


كه خيره خيره زل زند بر من


اين جا همه چيز به آخر رسيده


اين جا دلها سنگيست


و آسمان سياه تر از هميشه تار است


رنگين كمان نمى تابد


و اشك بى وقفه ميبارد

.

.

.

اين جا منم و موسيقى و تنهايى


و آهنگ پر تپش بغض


كه صادقانه نواخته مى شود

تصوير

تصويرى هميشه مقابل من است

 

در همه حال

 

همان تصويرى كه دلم را ميلرزاند

 

چهره اى كه در تاريكى سپيده دم فروزان است

 

تصويرى باچشمانى كه پر از نورند

 

لب هايى كه پر از عسل است

 

و دستان گرمى كه دستانم را ميسوزاند

 

قلبى كه مى تپد وپنهان است

 

بادى كه مى وزد و موهايت را پريشان ميكند

 

و دل من هميشه لرزان است

پلان آخر

پلان ِ آخر



من مى آيم ، تو مى روى



كات ، دوباره مى گيريم

.

.

.

و سالهاست اين صحنه تكرار مى شود





نكته:متن هايى رو كه من مينويسم هيچ دليل خاصى ندارن


و اين متن ها فقط مثل يك جرقه توى ذهنم به وجود ميان و به


قلم درميارم.


حرف ناگفته

 

چه بنويسم آنگاه كه تمام دلم


 حرف ناگفته است


چگونه بر لب بياورم

 

كه تمامشان زبانم را قفل مى سازند


چه بگويم وقتى كه تو را

 

 نه براى خودم


 كه براى خودت مى خواهم


 كه تو را  نه براى لبخندى


 نه براى نگاهى


 نه براى نوازشى

 

 بلكه براى آسوده گيت مى خواهم


مى خواهم آرامش را تقديمت كنم


 مى خواهم سد هاى راهت را بردارم

.

.

.

چشمان جان به لب رسيده ام


آرامش تو را مى خواهند ونمى فهمى


پس مى زنى و هميشه نگاهى تلخ


 نصيب من است

مردم از...

حالا که داری میری این لحظه رم دووم بیار
واسه ی نبودنت بهونه ی تازه نیار
حالا که داری میری بزار یکم نگات کنم
بزار که این زندگیم و قربونی چشات کنم
دارم از عشقت می میرم، دارم از عشقت می میرم

حالا که داری میری بگو که یادم می مونی
بگو که این ترانه رو تو لحظه هات نمی خونی
حالا که داری میری دست خدا پشت و پنات
دعای خیر و رازقی بدرقه ی راز نگات



حالا که داری میری بزار که سیر نگات کنم
 بزار که این زندگیم و قربونی چشات کنم
دارم از عشقت می میرم ، دارم از عشقت می میرم
دارم از غصه می میرم، دارم از دوریت می میرم

تنها

خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار

حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار

انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن

اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار

با تار و پود این شب باید غزل ببافم

وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار

دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست

بار ترانه ها را از دوش عشق بردار

بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم

دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار

وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد

پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار

شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود

کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار

از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس

از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار

 

صدف

 

درياى من چشمان تواند

 

به دنبال ساحلش گشتم

 

گونه هايت گفتند حاضر

 

بوسه بر خاك ساحل زدم

 

ناگهان طوفان گشت

 

موج هاىگرم هجوم آوردند

 

ساحلم خيس ز اشك هاى تو شد

 

مد  اشكهايت را  لب ساحل كشاند

 

مد را روانه كردم

 

جزر را صدا

 

من عاشق جزرم

 

عاشقش مى مانم

 

 

كه اشكهايت را به عقب مى راند

 

طاقت ديدن طوفان دريايم را ندارم

 

دريا كه آرام شد

 

ساحل آفتابى گشت

 

و لبانم بر ساحل صدف مى كاشتند


اشك

 

آرام ميغلتد بر من

 

 قطره اشكى مبهم

 

بازوانم خيس ز اشكهاى پنهانيست

 

درد ميغلتد بر من

 

من مى پيچم بر خود

 

و در اين پيچاپيچ

 

تفكرى راست

 

به جاده ى رويا مى كشاند مرا

 

خيس ز باران ِ غم ،غرق خنده مى شوم ناگاه

 

مست ز خوشى در وادى ِ رويا ها

 

باز فعل ِ بدى مى آيد

 

گوشم را آزارمى دهد

 

 و مى گويد:

 

(( اين فقط ، يك روياست))

نقاش

دلم مى خواهد نقاش باشم

 

قلم را بردارم

 

چشمان گرم و عميقت را بر تن كاغذ حك كنم

 

لبانت را آنچنان رنگين بر صفحه بريزم

 

 كه هيچ كس تاب نياورد

 

چشمانت را آن قدر عميق بكشم

 

كه دو چاه مقابلم ببينم

 

و موهايت را در پيشانيت پريشان كنم

.

.

.

خوب كه فكر مى كنم مى فهمم

 

نقاش هم كه باشم

 

قلم را كه بردارم

 

به تو كه فكر كنم

 

همين كه قلم،كاغذ را نوازش كند

 

همين كه بخواهد نقش تورا رقم زند

 

دست من مى لرزد

 

و تمام فكرهايم، آرزو مى شود

 

و باز من، آن ناتوان هميشگى مى شوم

 

آتش

 

هيچ كس نميداند در سينه چه آتشى دارم

 

دايم مى سوزاند پيكرم

 

گونه هايم سرخ گشته ز اين داغ

 

مى پيچم بر خود

 

فرياد مى زنم آه

 

به دادم برسيد كه خاكستر گشتم

 

پرتو سوزنده چشمانت چه به روزم آورد

 

چه آسان گرماى دستانت به ذلتم درآورد

 

دل به دلدار باختم و حال هيچ ندارم

 

از درد به كف افتادم و حال هيچ ندارم

 

روزها در گذرند

 

و حقيقت هاى تلخ  به من مى چشانند

پروردگارا

نيايش هاى حضرت رضا عليه السلام


(مناجات با خدا)



بارالها!

در پيشگاه تو ايستاده ام،
و دستهايم را بسوى تو بلند كرده ام،
آگاهم كه در بندگى ات كوتاهى نموده و در فرمانبرى ات سستى كرده ام،
اگر راه حيا را مى پيمودم از خواستن و دعا كردن مى ترسيدم...
ولى … پروردگارم!
آن گاه كه شنيدم گناهكاران را به درگاهت فرا مى خوانى ،
و آنان را به بخشش نيكو و ثواب وعده مى دهى ،
... براى پيروى ندايت آمدم،
و به مهربانى هاى مهربانترين مهربانان پناه آوردم.
و به وسيله پيامبرت كه او را بر اهل طاعتت برترى داده، و اجابت و شفاعت را به او بخشيدى ،
و به وسيله برترين زن،
و به فرزندانش، كه پيشوايان و جانشينان اويند،


بيا دست مرا بگير

بيا دست مرا بگير

 

بگير تا رها شويم

 

رها ازهست ونيست

 

بگير تا دور شويم

 

از ديارى كه نمى فهمند

 

ما، عشق، زندگى

 

هيچ يك را نمى فهمند

 

پس بيا دور شويم

 

و نزديك شويم به جايى

 

آن جا كه دلها آرام مى گيرد

 

به سرزمين عشق

 

به آن جا كه وصال را مى فهمند

 

آن جا كه خواه ناخواه

 

ما را به هم مى رسانند

 

آن جا كه همه چيز من وتو مى شويم

 

بيا، بيا دست مرا بگير

 

بگير تا رها شويم

 

رها ازهست ونيست

 

بگير تا دور شويم

 

از ديارى كه نمى فهمند

 

 

چشمان

بيا تا باز چشمانت بخوانم

 

بيا چشمانت مهرناگفته دارند

 

بيا تا آنچه دوست دارم

 

ازچشمانت بر چينم

 

بيا كه چشمانت پرتو دلسوز

 

بر دلم مى تابانند

 

با نگاهت آن نگاه سرشار از پرتو

 

آرام مى گيرم

 

حالا كه نمى آيى چه كنم

 

با چه آرام گيرم

 

از نگاه پرتپش چه كسى گرم شوم

 

دل به نواى كه بسپارم

 

كه با شنيدنش

 

خواهان صدايى دگر نشوم

ناتوان

زبانم از دوستت دارم گفتن ناتوان

چشمانم از ديدن

ذره ذره ى وجودم شده اى

باز كمبودت را حس مى كنم

هر لحظه صدايت مى كنم

كبوترى نيست

تا صدايم را به گوشت برساند

نسيمى نيست

تا نگاهت را به نگاهم پيوند بزند

اين جا هوا سرد است

به گرماى نفس هايت احتياج دارم

هيچ جريانى نيست

تا گرماى نفس هايت را به وجودم برساند

بغض ها گلويم را مى فشارند

كلامى از تو به گوشم نمى رسد

تا با شنيدنت بغض هايم به اوج برسند

آه اوج بغض هايم اشك است

واى بر من كه براى اشك ريختن هم

به تو احتياج دارم

امواج چشمانت درياى دلم را طوفانى مى سازد

هيچ جزرى نيست

تا اين درياى مواج را اندكى آرام سازم

سپرده ام

به تمام درختان    سبز    سپرده ام

       

مرا از عشقت همچون خودشان سبز كنند            

 

به تمام جاده هاي بى انتها سپرده ام

       

پايان خود را به تو منتهى كنند

 

به تمام پرندگان بى حرف سپرده ام

       

به حرف بيايند و تو را از عشقم با خبر كنند          

 

به تمام عاشقان خاموش   سپرده ام

      

 نگذارند عشق مرا همچون خودشان خاموش كنند                

 

به تمام قلب هاى بى قرار سپرده ام

     

    بى قرارى قلبم را همدردى كنند

 

به تمام چشم هاى درانتظارسپرده ام

    

       از چشم انتظاريت رهايم كنند

 

و درآخر به تمام صابران سپرده ام

   

  كمى از صبرشان به من هديه كنند

 

                                          شايد بتوانم دوريت را تحمل كنم

 

 

 

 

بى قرارى

آن لحظه كه تپش قلبم مى دود

 

در مى يابم كه همين جا هستى

 

در همين نزديكى

 

با تمام وجود حضورت را حس مى كنم

 

 مى دانم تنها از ديدگانم دورى

 

ديدگانى كه با ديدنت نا بينا مى گردند

 

فرقى به حالم ندارد

 

جلوى چشمانم باشى يا نباشى

 

زيرا من از ديدنت  ناتوانم

 

و تنها با احساسم تو را ميبينم

 

احساسى كه در هر لحظه پرپر مى شود

 

پرپر مى شود تا شايد لحظه اى زودتر

 

به تو برسد

نظر يادت نره                                        

 

 

دلگيرى

از تو دلگيرم

 

از چشمان تو دلگيرم

 

مرا ميبينى و نميبينى

 

كنارم هستى و نيستى

 

مى خواهم بخواهى و نمى خواهى

 

مى خواهم بمانى و نمى مانى

 

دوستم بدارى و نمى دارى

 

از تو بهتر نمى خواهم


ازتو بهتر نمى بينم

 

تو آن پرتو سوزنده عشقى

 

تو آن پرنده عاشق با دو بالى

 

با تو خواهم ماند اگر با من بمانى

 

نظر يادتون نره
 


محل تبليغات شما !